| نويسنده |
پيغام |
|
مهشید
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: پنج شنبه 17 دی 1388, 3:19 pm |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387, 9:11 am پست ها : 626
|
ای معبود محبوبنمی دانم چرا ما بندگانت هر گاه که بیشتر گناه می کنیم و غفلتمان از تو غلیظ تر می شود ، مهر تو و رحمتت وسیعتر و ستارالعیوبیت بیشتر از پیش می شود . 
_________________
«اگر تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است!»
|
|
 |
|
| |
|
|
ستایش
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: چهارشنبه 23 دی 1388, 10:54 am |
|
تاريخ عضويت: جمعه 4 مرداد 1387, 9:07 am پست ها : 544
|
|
خدایا تو همانی که من دوست دارم پس مرا آنگونه قرار ده که دوست داری
_________________ چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم 
|
|
 |
|
| |
|
|
liza
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: شنبه 26 دی 1388, 9:42 pm |
|
تاريخ عضويت: سه شنبه 25 آبان 1388, 1:03 am پست ها : 40 محل سکونت: teh
|
|
خداونداما نمی توانیـم به درگاه تـو دعا کـنیم تا جنگ را پایان بخشی،زیرامی دانیـم دنیا را به ایـن شکـل آفـریده ای و انسان خود قادر است جادۀ صلح را هموار کند."
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم قحطی و گرسنگی را از بیـن ببـری،زیرا مـنابعی به ما عـطا کرده ای که در صـورت استفادۀ عاقلانه از آن می تواند تمام دنیا را تغذیه کند."
"خداوندا ما نمی توانیم دعا کنیم تبعیض نژادی را ریشه کن کنی، زیرا به ما دیدۀ بصیرت داده ای تا بتوانیم خوبی ها ی تمام انسانها را ببینیم."
"خداوندا ما نمی توانیم به درگاهت دعا کنیم به ناامیدی هایمان پایان بخشی،زیراتوانایی از بین بردن نابسامانی ها را به ما عطاکرده ای."
"خداوندا ما نمی توانیم دعاکنیم بیماری را ریشه کن کنی،زیرابه ماقدرت تفکر داده ای تابه وسیلۀ آن راه علاج بیماریها راکشف کنیم."
بنابراین به درگاهـت دعا خواهـیم کرد،به ما شـهامـت،قـدرت،اراده،آگاهی ،عـزمی راسـخ،صبـر،ایـمان وتاب تحمـل سخـتی ها را عطا کنی تا دیگـرلازم نباشـد بگوییـم،خدایا ما را به آرزوهایمان بـرسـان ...
نیایشی از جک ریمر
_________________ بی مصرف ترین روزها روزی است که در آن نخندیده باشید . چارلز فیلد
|
|
 |
|
| |
|
|
مهشید
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: يکشنبه 27 دی 1388, 12:10 pm |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387, 9:11 am پست ها : 626
|
|
میگفت : « بعضی ها یک عمر از خدا غافلند » برای ترک یک کار غلط هی امروز و فردا می کنند!!!
_________________
«اگر تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است!»
|
|
 |
|
| |
|
|
ستایش
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: دوشنبه 28 دی 1388, 10:43 am |
|
تاريخ عضويت: جمعه 4 مرداد 1387, 9:07 am پست ها : 544
|
|
در آزمايشها و تنگي،
خارهـاي تيــز زنـدگي، تنها بُوَد اين فکر قوي کـه بــه يـادم هستــي!
تو به يادم هستي، تو به يادم هستي! از چه ترسم، اي خداوند؟ تو به يادم هستي! انديشه هاي اين جهان
در روح مـن کنند طغيان؛ چيره شوم بر هر غمي، چــون بـه يـادم هستي! تو به يادم هستي، تو به يادم هستي!
از چه ترسم، اي خداوند؟
تو به يادم هستي! ابرهاي تار آيند، روند؛
تـاريکيها حمـله کننــد؛ نوميد نگردم در سختي، چـون بــه يـادم هستي! تو به يادم هستي، تو به يادم هستي!
از چه ترسم، اي خداوند؟
تو به يادم هستي!
_________________ چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم 
|
|
 |
|
| |
|
|
Alexa
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: يکشنبه 4 بهمن 1388, 11:08 pm |
|
تاريخ عضويت: چهارشنبه 6 آذر 1387, 10:38 pm پست ها : 1402 محل سکونت: ( اصف.هان)
|
|
چی می شد اگه خدا
امروز وقت نداشت به ما برکت بده چرا که ما وقت نکردیم دیروز از او تشكر کنیم .
چی می شد اگه خدا
فردا دیگه ما را هدایت نمی کرد چون امروز اطاعتش نکردیم .
چی می شد اگه خدا
امروز با ما همراه نبود چرا که دیروز قادر به درکش نبودیم .
چی می شد که دیگه
شكوفا شدن گلی را نمی دیدیم چرا که وقتی خدا بارون فرستاده بود گله کردیم و شكر نکردیم .
چی می شد اگه خدا
عشق و مراقبتش را از ما دریغ می کرد چرا که ما از محبت ورزیدن به دیگران دریغ کردیم .
چی می شد اگه خدا
در خانه اش را می بست چرا که ما، در قلب های خود را بسته بودیم .
چی می شد اگه خدا
امروز به حرف هامون گوش نمی کرد چون دیروز به دستوراتش خوب عمل نکردیم
چی می شد اگه خدا
خواسته هایمان را بی پاسخ می گذاشت چون به یادش نبودیم
|
|
 |
|
| |
|
|
مهشید
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: دوشنبه 5 بهمن 1388, 9:35 am |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387, 9:11 am پست ها : 626
|
|
با حضرت شيطان سرمان گرم گناه است******** ما بهر ملاقات خدا وقت نداريم
ما آدما خیلی پرو هستیم!! خوب چی میشه یک بار هم رو شیطون رو کم کنیم
_________________
«اگر تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است!»
|
|
 |
|
| |
|
|
مهشید
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: پنج شنبه 8 بهمن 1388, 10:23 am |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387, 9:11 am پست ها : 626
|
خدايا! امروز كه پنجره اي براي تماشا و حنجره اي براي صدازدن فرشتگان ندارم اميدم به توست پس بي آنكه نامم را بپرسي و دفترهاي ديروزم را ورق بزني دوستم داشته باش. آمین! 
_________________
«اگر تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است!»
|
|
 |
|
| |
|
|
ستایش
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: سه شنبه 20 بهمن 1388, 9:57 am |
|
تاريخ عضويت: جمعه 4 مرداد 1387, 9:07 am پست ها : 544
|
|
خدایا! خودم را به تو می سپارم که
تنها تو محرم اسرار سر به مهر منی
خدایا خودم را به تو می سپارم که جز تو نیست انیس و همدم و همراهم
تو را می طلبم و تنها دل در گرو عشق و محبت بی مثال تو می بندم.
آری! با تمام وجود سوگند یاد می کنم: قسم به ابرهای باران زایت! سوگند به فرشتگان مقرب و بندگان مخلصت که هر آنچه از تو بر من می رسد و هر آنچه که بر من مقدر می داری مرا به سوی شادمانی و شعف و سرافرازی رهنمون می سازد!
پس چه جای غم و اندوه و حزن و ناسپاسی از مصایب و شداید روزگار چون تو با منی.
خدایا! خودم را به تو می سپارم و نیک می دانم که با دل سپردن به توست که رنج هایم مرتفع و غم اندوه هایم فروکش می نماید.
_________________ چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم 
|
|
 |
|
| |
|
|
مهشید
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: دوشنبه 26 بهمن 1388, 5:52 pm |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387, 9:11 am پست ها : 626
|
خــــــــدايا : دلتنگ آرامشي عميق از جانب تو هستم همواره ميخوانمت ؛ خدايا دل ِ ابريم را به خورشيد رهنمون کن ؛ چشم باراني ام را با بوسه ات پاک کن ... بار الها اين تن ِ بي قرار را آرامشي ده و لحظه اي مرا به خويش وا مگذار 
_________________
«اگر تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است!»
|
|
 |
|
| |
|
|
مهشید
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: دوشنبه 3 اسفند 1388, 9:45 am |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387, 9:11 am پست ها : 626
|
|
بهترین دوست، خداست، او آن قدر خوب است که اگر یک گل به او تقدیم کنید دسته گلی تقدیم تان می کند و خوب تر از آن است که اگر دسته گلی به آب دادیم، دسته گل هایش را پس بگیرد. اگر پیام خدا رو خوب دریافت نکردید، به «فرستنده ها» دست نزنید، «گیرنده ها» را تنظیم کنید. خداوند، گوش ها و چشم ها را در سر قرار داده است تا تنها سخنان و صحنه های بالا و والا را جست و جو کنیم. خود را ارزان نفروشیم، در فروشگاه بزرگ هستی روی قلب انسان نوشته اند: قیمت=خدا! این همه خود را تحقیر نکنید، خداوند پس از ساختن شما به خود تبریک گفت. وقتی احساس غربت می کنید یادتان باشد که خدا همین نزدیکی است. یادمان باشد که خدا هیچ وقت ما را از یاد نبرده است. کسی که با خدا حرف نمی زند، صحبت کردن نمی داند. آنکه خدا را باور نکرده است، خود را انکار کرده است. کسی که با خدا قهر است، هرگز با خودش آشتی نمی کند. خدا بی گناه است در پروندۀ نگاه تان تجدید نظر کنید. ما خلیفۀ خداییم، مثل خدا باشیم، قابل دسترس در همه جا و همه گاه. آنکه خدا را از زندگیش سانسور کند همیشه دچار خود سانسوری خواهد بود. خدا از آن کس که روزهایش بیهوده می گذرد، نمی گذرد. بیهوده گفته اند تنها «صداست» که می ماند، تنها «خداست» که می ماند. روزی که خدا همه چیز را قسمت کرد، خود را به خوبان بخشید. برای اثبات کوری کافیست که انسان چشم های نگران خدا را نبیند. شکسته های دلت را به بازار خدا ببر، خدا، خود بهای شکسته دلان است. به چشم های خود دروغ نگوییم، خدا دیدنی است. چشم هایی که خدا را نبینند، دو گودال مخوفند که بر صورت انسان دهن باز کرده اند. امروز از دیروز به مرگ نزدیک تریم به خدا چطور؟ اگر از خدا بپرسید کیستی؟ در جواب «ما» را معرفی خواهد کرد! ما بهترین معرف خداییم، آیا اگر از ما بپرسند کیستی؟ خدا را معرفی خواهیم کرد؟ وقتی خدا هست هیچ دلیلی برای ناامیدی نیست .آسمان، چشم آبی خداست، نگران همیشۀ من و تو. خداوند سند آسمان را به نام کسانی که در زمین خانه ندارند امضا کرده است
_________________
«اگر تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است!»
|
|
 |
|
| |
|
|
مهشید
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: يکشنبه 9 اسفند 1388, 9:52 am |
|
تاريخ عضويت: دوشنبه 30 اردیبهشت 1387, 9:11 am پست ها : 626
|
|
لبخند خدا
پیش از اینها فکر میکردم خدا خانهای دارد کنار ابرها
مثل قصر پادشاه قصهها خشتی از الماس و خشتی از طلا
پایههای برجش از عاج و بلور بر سر تختی نشسته با غرور
ماه ، برق کوچکی از تاج او هر ستاره، پولکی از تاج او
اطلس پیراهن او، آسمان نقش روی دامن او، کهکشان
رعد و برق شب، طنین خندهاش سیل و توفان ، نعره توفندهاش
دکمه پیراهن او، آفتاب برق تیغ خنجر او، ماهتاب
هیچکس از جای او آگاه نیست هیچکس را در حضورش راه نیست
پیش از اینها خاطرم دلگیر بود از خدا در ذهنم این تصویر بود
آن خدا بیرحم بود و خشمگین خانهاش در آسمان، دور از زمین
بود، اما میان ما نبود مهربان و ساده و زیبا نبود
در دل او دوستی جایی نداشت مهربانی هیچ معنایی نداشت
هرچه می پرسیدم، از خود، از خدا از زمین، از آسمان، از ابرها
زود میگفتند: این کار خداست پرس و جو از کار او کاری خطاست
هرچه میپرسی، جوابش آتش است آب اگر خوردی، عذابش آتش است
تا ببندی چشم، کورت میکند تا شدی نزدیک، دورت میکند
کج گشودی دست، سنگت میکند کج نهادی پای، لنگت میکند
تا خطا کردی، عذابت میکند در میان آتش، آبت میکند
باهمین قصه، دلم مشغول بود خوابهایم خواب دیو و غول بود
خواب میدیدم که غرق آتشم در دهان شعلههای سرکشم
در دهان اژدهایی خشمگین بر سرم باران گرز آتشین
محو میشد نعرهایم، بی صدا در طنین خندهی خشم خدا ...
نیت من، در نماز و در دعا ترس بود و وحشت از خشم خدا
هرچه میکردم همه از ترس بود مثل از بر کردن یک درس بود
سخت، مثل حل صدها مسئله تلخ، مثل خندهای بیحوصله
مثل تکلیف ریاضی سخت بود مثل صرف فعل ماضی سخت بود
تا که یک شب دست در دست پدر راه افتادم به قصد یک سفر
درمیان راه، در یک روستا خانهای دیدیم، خوب و آشنا
زود پرسیدم: پدر، اینجا کجاست ؟ گفت: اینجا خانهی خوب خداست
گفت: اینجا میشود یک لحظه ماند گوشهای خلوت، نمازی ساده خواند
با وضویی دست و رویی تازه کرد با دل خود، گفت و گویی تازه کرد
گفتمش، پس آن خدای خشمگین خانهاش اینجاست؟ اینجا، در زمین؟
گفت: آری، خانهی او بیریاست فرشهایش از گلیم و بوریاست
مهربان و ساده و بیکینه است مثل نوری دردل آیینه است
عادت او نیست خشم و دشمنی نام او نور و نشانش روشنی
خشم، نامی از نشانیهای اوست حالتی از مهربانیهای اوست
قهر او از آشتی، شیرینتر است مثل قهر مهربان مادر است
دوستی را دوست، معنی میدهد قهر هم با دوست، معنی میدهد
هیچ کس با دشمن خود، قهر نیست قهر او هم یک نشان از دوستی است...
تازه فهمیدم خدایم، این خداست این خدای مهربان و آشناست
دوستی، ازمن به من نزدیکتر از رگ گردن به من نزدیکتر
آن خدای پیش از این را باد برد نام او را هم دلم از یاد برد
آن خدا مثل خیال و خواب بود چون حبابی، نقش روی آب بود
میتوانم بعد از این، با این خدا دوست باشم، دوست، پاک و بیریا
میتوان با این خدا پرواز کرد سفرهی دل را برایش باز کرد
میتوان دربارهی گل حرف زد صاف و ساده، مثل بلبل حرف زد
چکه چکه مثل باران راز گفت با دو قطره، صد هزاران راز گفت
میتوان با او صمیمی حرف زد مثل یاران قدیمی حرف زد
میتوان تصنیفی از پرواز خواند با الفبای سکوت آواز خواند
میتوان مثل علفها حرف زد با زبانی بیالفبا حرف زد
میتوان درباره هر چیز گفت میتوان شعری خیال انگیز گفت...
زندهیاد قیصر امینپور
_________________
«اگر تنهاترین تنهایان شوم بازهم خدا هست او جانشین تمام نداشته های من است!»
|
|
 |
|
| |
|
|
ستایش
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: سه شنبه 11 اسفند 1388, 8:47 pm |
|
تاريخ عضويت: جمعه 4 مرداد 1387, 9:07 am پست ها : 544
|
|
خداوندا...
آرامشی عطا فرما تا بپذیرم آنچه را که نمی توانم تغییر دهم.
شهامتی که تغییر دهم آنچه را که می توانم.
بینشی که تفاوت آن دو را بدانم.
_________________ چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم 
|
|
 |
|
| |
|
|
ستایش
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: يکشنبه 23 اسفند 1388, 11:18 am |
|
تاريخ عضويت: جمعه 4 مرداد 1387, 9:07 am پست ها : 544
|
|
ما همه آفتابگردانيم
گل آفتابگردان رو به نور می چرخد و آدمی رو به خدا. ما همه آفتابگردانیم. اگر آفتابگردان به خاک خیره شود و به تیرگی دیگر آفتابگردان نیست. آفتابگردان، کاشف معدن صبح است و با سیاهی نسبت ندارد.
اینها را گل آفتابگردان به من گفت و من تماشایش کردم که خورشید کوچکی بود در زمین و هر گلبرگش شعله ای بود و دایره ای داغ در دلش می سوخت. آفتابگردان به من گفت : وقتی دهقان بذر آفتابگردان را می کارد، مطمئن است که او خورشید را پیدا خواهد کرد. آفتابگردان هیچوقت چیزی را با خورشید اشتباه نمی گیرد؛ اما انسان همه چیز را به خدا اشتباه می گیرد.
آفتابگردان راهش را بلد است و کارش را می داند. او جز دوست داشتن آفتاب و فهمیدن خورشید کاری ندارد. او همه ی زندگیش را وقف نور می کند. در نور به دنیا می آید، در نور می میرد. نور می خورد و نور می زاید.
دلخوشی آفتابگردان تنها آفتاب است. آفتابگردان با آفتاب آمیخته است و انسان با خدا. بدون آفتاب، آفُتابگردان می میرد. بدون خدا، انسان.
آفتابگردان گفت: روزی که آفتابگردان به آفتاب بپیوندد دیگر آفتابگردان نخواهد ماند و روزی که تو به خدا برسی دیگر «تویی» نمی ماند و گفت : من فاصله هایم را با نور پر می کنم، تو فاصله را چگونه پر می کنی؟ آفتابگردان این را گفت و خاموش شد. گفت و گوی من و آفتابگردان ناتمام ماند زیرا که او در آفتاب غرق شده بود. جلو رفتم، بوییدمش، بوی خورشید می داد. تب داشت و عاشق بود. خداحافظی کردم.
داشتم می رفتم که نسیمی رد شد و
گفت : نام آفتابگردان همه را به یاد آفتاب می اندازد.
نام انسان آیا کسی را به یاد خدا خواهد انداخت؟ آن وقت بود که شرمنده از خدا رو به آفتاب گریستم.
_________________ چراغها را خاموش کنید می خواهم آسوده سر بر زمین بگذارم 
|
|
 |
|
| |
|
|
Amirafghan
|
موضوع پست: Re: نردبانی تا خدا... ارسال شده در: شنبه 3 اردیبهشت 1389, 1:54 am |
|
تاريخ عضويت: چهارشنبه 27 آذر 1387, 12:21 pm پست ها : 268 محل سکونت: طهران
|
|
Interview with god گفتگو با خدا
I dreamed I had an Interview with god خواب دیدم در خواب با خدا گفتگویی داشتم.
So you would like to Interview me? "God asked." خدا گفت : پس میخواهی با من گفتگو کنی؟
If you have the time "I said" گفتم : اگر وقت داشته باشید.
God smiled خدا لبخند زد
My time is eternity وقت من ابدی است.
What questions do you have in mind for me? چه سوالاتی در ذهن داری که میخواهی بپرسی؟
What surprises you most about humankind? چه چیز بیش از همه شما را در مورد انسان متعجب می کند؟
Go answered …. خدا پاسخ داد ...
That they get bored with childhood. این که آنها از بودن در دوران کودکی ملول می شوند.
They rush to grow up and then long to be children again. عجله دارند که زودتر بزرگ شوند و بعد حسرت دوران کودکی را می خورند.
That they lose their health to make money این که سلامتی شان را صرف به دست آوردن پول می کنند.
And then lose their money to restore their health. و بعد پولشان را خرج حفظ سلامتی میکنند.
By thinking anxiously about the future. That این که با نگرانی نسبت به آینده فکر میکنند.
They forget the present. زمان حال فراموش شان می شود.
Such that they live in neither the present nor the future. آنچنان که دیگر نه در آینده زندگی میکنند و نه در حال.
That they live as if they will never die. این که چنان زندگی میکنند که گویی هرگز نخواهند مرد.
And die as if they had never lived. و آنچنان میمیرند که گویی هرگز زنده نبوده اند.
God's hand took mine and we were silent for a while. خداوند دست های مرا در دست گرفت و مدتی هر دو ساکت ماندیم.
And then I asked … بعد پرسیدم ...
As the creator of people what are some of life's lessons you want them to learn? به عنوان خالق انسان ها ، میخواهید آنها چه درس هایی اززندگی را یاد بگیرند؟
God replied with a smile. خدا دوباره با لبخند پاسخ داد.
To learn they cannot make anyone love them. یاد بگیرند که نمی توان دیگران را مجبور به دوست داشتن خود کرد.
What they can do is let themselves be loved. اما می توان محبوب دیگران شد.
learn that it is not good to compare themselves to others. یاد بگیرند که خوب نیست خود را با دیگران مقایسه کنند.
To learn that a rich person is not one who has the most. یاد بگیرند که ثروتمند کسی نیست که دارایی بیشتری دارد.
But is one who needs the least. بلکه کسی است که نیاز کم تری دارد
To learn that it takes only a few seconds to open profound wounds in persons we love. یاد بگیرن که ظرف چند ثانیه می توانیم زخمی عمیق در دل کسانی که دوست شان داریم ایجاد کنیم.
And it takes many years to heal them. و سال ها وقت لازم خواهد بود تا آن زخم التیام یابد.
To learn to forgive by practicing forgiveness. با بخشیدن ، بخشش یاد بگیرن.
To learn that there are persons who love them dearly. یاد بگیرند کسانی هستند که آنها را عمیقا دوست دارند.
But simply do not know how to express or show their feelings. اما بلد نیستند احساس شان را ابراز کنند یا نشان دهند.
To learn that two people can look at the same thing and see it differently. یاد بگیرن که میشود دو نفر به یک موضوع واحد نگاه کنند و آن را متفاوت ببینند.
To learn that it is not always enough that they are forgiven by others. یاد بگیرن که همیشه کافی نیست دیگران آنها را ببخشند.
They must forgive themselves. بلکه خودشان هم باید خود را ببخشند.
And to learn that I am here. و یاد بگیرن که من اینجا هستم.
Always همیشه
_________________ knowledge is power
|
|
 |
|
| |
|