ورود    صفحه آغازين    عضويت    جستجو    راهنماي انجمن





نويسنده پيغام
 موضوع پست: دفتر شعر هورمزد یعقوبی نژاد
 پست ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387, 12:01 pm 

عضو انجمن

عضو انجمن

تاريخ عضويت: شنبه 26 مرداد 1387, 11:56 am
پست ها : 8
پرواز خیال

پر بکش با خیال ها یک شام
تا بلندای موج اقیانوس
تا فراسوی ترس کشتی بان
تا امیدی ز نور یک فانوس
خنده زن بر طلوع یک رویا
وه! که عالی است خواب بی کابوس:
داستانی ز داغ رفتن نیست
بهر میلاد می زند ناقوس
ابر رحمت لبالب از امید
برف نسیان نشسته بر افسوس
هر چه خواهی فقط تصور کن ! :
کهفیان رسته، خواب دقیانوس
نوش دارو رسیده بر سهراب
خون دل بر لبان کیکاووس
در خیالی هر آنچه خواهی کن!:
ماه را نیمه ، جزر و مد معکوس
می توانی تو ! می توانی تو!
با یقین تو دیو شک محبوس
در خیالت اراده از هیچ است
تا بلندای موج اقیانوس...


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست:
 پست ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387, 12:02 pm 

عضو انجمن

عضو انجمن

تاريخ عضويت: شنبه 26 مرداد 1387, 11:56 am
پست ها : 8
بهار لطف

هان ای بهار لطفت ، شرح ترانه باران
یاد تو می تراود ، از دانه دانه باران
عمری است مانده بر دل لطف تو را سرودن
امروز می توانم ، با این بهانه : باران!
هر قطره اش ز شوقت با چنگ باد چرخان
گویی سماع دارد بس صوفیانه باران
نشنیدنش توانم فریاد بودنت را؟
وقتی که می نوازد بر بام خانه باران
در سبز فصل هستی از تیره آسمانی
مهر تو می رساند بر هر جوانه باران
پیدا ترین نهانی! چون این و آن نمانی
نام تو از نگاهم دارد روانه باران
حسی لطیف بخشد، گویا که دست کوبد
چون آیتی ز سویت بر روی شانه باران
ای دوست ! مهربانا! دریاب حال ما را
تا ابر لطف ریزد از هر کرانه باران
دانم که شعر هایم خواهند رفت از یاد
اما نه این سروده ، با این نشانه : باران!


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست:
 پست ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387, 12:03 pm 

عضو انجمن

عضو انجمن

تاريخ عضويت: شنبه 26 مرداد 1387, 11:56 am
پست ها : 8
فصل پاییز , یک غروب

غروب سخت نمناکی است
خزان بی وقفه می تازد
تبرسان زخم می بخشد
گرت یک لحظه بنوازد
ز سرما پیر مردی خم
به زیر چتر می نالد
و با لبخند تلخ خود
به چتر خویش می بالد
ورایم کوچه ی تنگی
که تا ته سخت مه گیر است
به سان رود می ماند
گذشتن زان دگر دیر است
درختی در نظر دارم
شفق رنگ است هر برگش
در این بی رحمی سرما
مبادا سر رسد مرگش
سپهر از خشم می غرد
مدارا بایدش چندی
که از سهمش به آغوشی
نلرزد طفل دلبندی
عجب سوزی! چه سرمایی!
به هر سو بنگری دریا
دگر این سان نبیند کس
نه در واقع نه در رویا !


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست:
 پست ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387, 12:05 pm 

عضو انجمن

عضو انجمن

تاريخ عضويت: شنبه 26 مرداد 1387, 11:56 am
پست ها : 8
عقل بردار می شود , امشب !

امشب به سینه اندوه، پروار می شود
هر ذره اش همانند خروار می شود
گویی به قصد جانم تمامی دردها
امشب به روح خسته ام آوار می شود
امشب منم به حالی که بر آرزوی صبح
هر یک ستاره مانند دیوار می شود
دور از گذشته ام ، از آینده هم، به چشم
حتی زمان حال مرا تار می شود
ای چرخ دهر مانند من شعر در تب است
از جور توست که واژه بیمار می شود
شعرم نه مانند خود که هذیان سروده ای است
وه وه عجب شبی ، عقل بردار می شود!


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست:
 پست ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387, 12:05 pm 

عضو انجمن

عضو انجمن

تاريخ عضويت: شنبه 26 مرداد 1387, 11:56 am
پست ها : 8
فردا


چشمان باز به فردای روشنت

لا لای خاطره ها خواب می کند

ای شمع شام شکاف ای زلال نور

ننگر به پیش که بی تاب می کند

جانم برای تو فردا بسوز پیش!

با یاد رفته غمت آب می کند

دنیای دیگر فردا هنوز هست

خندان به شب لب مهتاب می کند

قدری بخند ببخشا به شام نور

تصویر توست که شب قاب می کند

سروی! خمیده چرا؟! استوار باش

باران وجود تو سیراب می کند

گویم ز اشک حذر کن ! بگو به چشم

چون دوره ای است که ایجاب می کن.


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست:
 پست ارسال شده در: شنبه 26 مرداد 1387, 12:06 pm 

عضو انجمن

عضو انجمن

تاريخ عضويت: شنبه 26 مرداد 1387, 11:56 am
پست ها : 8
اشک

هر شب ز آه، نگاه آشناي اشک
رخسار ماست به هر شب سراي اشک
جانم روانه به لب مي شود ز داغ
گاهي به قصد که شود از قفاي اشک
در شهر گشتم و اهل دلي نبود
آني که نيک بداند بهاي اشک
تا سيل خون برهاند ز ديدگان
تا سر کند به فغان ماجراي اشک
اي آنکه بر سر شعري حقيقتي است
آبي بر آتش غم هاي هاي اشک
صد بانگ رعد ندارد اثر چو آه
((باران صبح ندارد صفاي اشک))


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
 موضوع پست: Re: دفتر شعر هورمزد یعقوبی نژاد
 پست ارسال شده در: پنج شنبه 25 تیر 1388, 2:34 pm 

عضو انجمن

عضو انجمن

تاريخ عضويت: شنبه 26 مرداد 1387, 11:56 am
پست ها : 8
اشك شب

امشب به ياد زلف رهايت گريستم

تنها ميان خاطره هايت گريستم

غمگين ز عمق غربت ايام بي توام

خوبم! غريب وار برايت گريستم

ديگر به انتظار كدامین بهانه ای؟!

مانند ابرها به هوايت گريستم

در من نمرد اشك تو در واپسين غروب

من هر غروب بي تو به جايت گريستم

بنگر كه ماند دل به كمندت؟ نگاه كن!

جز من كه جاودانه به پايت گريستم...

--------------------------------------------------

دل تنگي ...

دل تنگ شدم باز برایت

جان می دهم آخر به هوایت

دوری ز تو دیری است که با ماست

چون یاد خم زلف رهایت

عمری است غریبانه نگاهم

تر می شود از خاطره هایت

خون ریخت ز دل بازی تقدیر

غم نیست اگر ریخت به پایت

تنها شده ام... حال غریبی است...

تنگ است دلم باز برایت

------------------------------------------------------

عبور


بی تو دیشب عشق حیران مانده بود

روی دستش آب و قرآن مانده بود

رفته بودی نرم نرم از کوچه ها

از عبورت بوی باران مانده بود

رفته بودی شاعری جان می سپرد

بهر تقدیم تواش آن مانده بود

بر لبان از دوری ات افسوس ها

بر جگر ها جای دندان مانده بود

رفته بودی عشق فریادی نداشت

در گلویش بغض هجران مانده بود

آه دیشب... آه دیشب... ماه ! ماه!

آه دیشب ماه پنهان مانده بود...

---------------------------------------------

مرگ شاعرانه


وقت آن است دهان باز کنید

کرم های که ورا منتظرید

آی مردان سیه پوش شتاب!

شاعر اینجاست چرا منتظرید؟!

خفته آرام تر از واژه ی خواب

مانده مست از عسل مسکر مرگ

خسته بر خلوت خون بار خیال

طرح گل مردگی از تیغ تگرگ

آه مردان سیه جامه ی زرد!

بی دلیلان تهی روح پلید !

بال را شاعر شب چیره گشود

مرد بی حاشیه از بام پرید...

باز بی همهمه بر دار عدم

راه اندوه تنی خاتمه یافت

دست بافنده ی شب رنگ گلیم

ناگهان بافته ی خویش شکافت!

خورد آن هستی پر واژه به خاک

بست بر سوی عدم قامت خویش

رفت آن شاعر ماتم زده رفت!

مرد آن غمزده ی روح پریش...

-----------------------------------------
تعبير ترس تلخ


باز نامت پشت بغضم گير كرد
لحظه هايم را غمت دل گير كرد
باز چشمت خاطراتم را ربود
همچو هر شب مو به مو تقرير كرد
حالِ اينك ترس تلخ خواب بود
زندگي كابوس را تعبير كرد
گرمگاه بوسه ات را اشك شست
شاعرت را داغ دوران پير كرد
باز من ماندم ،( تفال) ، ((غم مخور ))
آي حافظ پس چرا او دير كرد ؟!...
--------------------------------------------------
غروب

غروب و نم نم باران ، دوباره تنهايي !
دوباره نقش هميشه : نگاه دريايي
شرنگ شعر سياهي دوباره ام در كام
غزل، قصيده ، رباعي، سپيد ، نيمايي
شكوه بغض گلوگير ، همچو هر اين وقت
ملال و غربت بي حد : تمام دارايي
غروب، خانه ، اسارت، پرنده وار اي واي!
دوباره آتش بر جان ، دوباره گيرايي
نمي رسي شب زيبا غروب جانكاه است؟ !
تويي اميد من اي شب ، بيا و بر پايي !

-------------------------------------------------------

شب ياد ها
اي لبانت طعنه بر عناب ها !
رنگي از روياي چشمت خواب ها !
اي شمايت نقش بر اشكم ، چه خوب
ماهوار افتاده اي در آب ها
نيستي ! عكس توام اي كاش بود
لاله روييد از غمش در قاب ها
ياد باد آن شب كه زلفت بود و باد
تب كه آتش مي زدم زان تاب ها
ياد باد آوارگي ها ، كوچه ها
هرزه گردي با چو خود بي خواب ها
ياد باد اشكت كه نم نم مي چكيد
شهر خوشبو مي شد از گل آب ها
حيف از آن شب ها كه من شعرم نبود
گر چه امشب هست ، از آن ناب ها !
---------------------------------------------------


بالا 
 مشخصات ايميل  
 
صفحه 1 از 1 [ 7 پست ]
پاسخ به مبحث



 
اختيارات شما:
شما نمي توانيد مبحث جديدي در اين انجمن ايجاد کنيد
شما نمي توانيد به مباحث در اين انجمن پاسخ دهيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن ويرايش کنيد
شما نمي توانيد پست هاي خود را در اين انجمن حذف کنيد

جستجو براي:
انتقال به:  
Powered by phpBB © 2001, 2008